سفر دو خط موازی

من روزها کار می کنم . می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا ...یا خط کنار یک نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای ... و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه کردند . و خط دومی زد زیر گریه .
خط اول گفت : نه این امکان ندارد. حتما یک راهی پیدا می شود. خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم . و دوباره زد زیر گریه . خط اولی گفت نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند . خط دومی آرام گرفت ، و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیر در کلاس گذشتند . و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آن ها از دشت ها گذشتند ... ، از صحراهای سوزان...، از کوههای بلند...، از دره های عمیق ...، از دریا ها ...، از شهرهای شلوغ ....
سال ها گذشتند و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند . ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب می کنید . فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم . اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست دردتان بی درمان است . شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید، اگر قرار با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید . رسیدن شما به هم مساوی سات با نابودی جهان ، سیارات از مدار خارج می شوند ، کرات به هم برخورد می کنند ... آسمان به زمین می رسد ، نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید . فیلسوف گفت : متاسفم جمع نقیضین محال است.
و بالاخره به کودکی رسیدند. کودک فقط یک جمله گفت : شما به هم می رسید. یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد. خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم در آن حتما آرامش خواهیم یافت . و آن دو وارد دشت شدند. روی دست نقاش رفتند و بعد روی فلمش ، نقاش ، فکری کرد و قلمش را حرکت داد. و آن ها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت . و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید.












کمرپشت روستایی خوش آب و هوا در شهرستان سوادکوه دارای آب و هوای کوهستانی با تابستان های بسیار خنک میباشد. غاربزرگ و تاریخی اسپهبد خورشید شاه و امامزاده عباسعلی (ع) در جنب این روستای زیبا و بکر میباشند.